تبليغاتX
ضد عششششششششق

سلام دوستای گلم.

به مهمونی وب ما خیلی خیلی خوش اومدید

در این پست سعی کردم مقداری با آپهای قبلی فرق داشته باشیم تا به قول معروف تکراری نشیم

در ابتدا از تعدادی از دوستای گلم میخواستم تشکر کنم :

1- آبجی بهانه گلم که باحضور همیشه مهربونش همیشه به مالطف داشته ووب مارورونق داده .    

2- داداش مهدی گلم یا همون برگ زرد تنها که بعضی وقتا حال میکنه بقیه رو اذیت کنه چه توسط بعضی از پست هاش چه توسط گیر دادن به قند بعضی بچه ها   

3- هانی جون دوست داشتنی که البته لطف کرد ومنو به جهنم فررررررستاد 

4- داداش امید گلم که البته تازه آشنا شدیم وچقدم از این دیر آشنا شدن من متاسفم اما در همین زمان کوتاه هم فهمیدیم چقده گله

5- آبجی فزانه گلم که با پرسیدن یه سوال میشه گفت کل نظام فکری منو زیر سوال بردویکی از دلایل این پست یعنی مهمترین دلیل جواب به سوال خواهرم بود   

6- آبجی سپیده مهربونم یا همون کلبه تنهایی من که خیلی خیلی مهربونه و همیشه با حضورش بی نهایت خوشحالمون میکنه

7- دوست خوب ما شانیا جون که البته از وقتی قالبشو عوض کرده ظاهرا دوستاشم عوض کرده چون دیگه تحویل نمیگیره 

8- آبجی عسل گلم یا همون عسل بانو که کم پیش میاد به مهمونی ما میاد ولی وقتی هم میاد هم خیلی بهمون لطف میکنه هم بی نهایت خوشحالمون میکنه . 

9- دوست خوب ما یعنی آقا نعیم گل که خیلی خیلی دوسش داریم و خیلی هم با معرفته . 

10- ... 

11- ودوستای دیگه که همشونو خیلی خیلی دوست داریم

واما جواب سوال من به خواهر خوبم :

من و سعیده گلم اولا به هیچ وجه وجود عشق و قداستشو کتمان نمیکنیم و ما هم میدونیم عشق وجود داره .

مااگه اسم وبمونو گذاشتیم آنتی لاو به این معنی نیست که عشق رو قبول یا باور نداریم

به نظر من عشق وجود داره و دوجورم هسسسسسسسسسسسسسست

1- عشق انسان به خدا که همه ما یه عشق آسمانیه و هیچ نیازی هم به تائید ما نداره چون همه قبول و باورش دارن به نظر من .

2- عشق بین دو انسان که البته نیازی هم نیست حتما از دو جنس مخالف به هم باشه ما میتونیم عاشق باشیم عاشق پدرمون - مادرمون -برادرمون - خواهرمون و عاشق انسانهای دیگه و در نهایت باز هم خدا .

اما این عشق به نظر من یه لغت آسمانیه

یه لغت آسمانی که البته نباید با هوس آمیخته کنیم اونو .

که نباید اساس اون ترشحات هورمونی باشه

که نباید در اون فکر مافقط ارضا میل جنسی باشه .

به نظر من اگر مابه عشق اینجوری نگااااااااااااااااااااااه میکنیم به کلی دچار اشتباه شدیم .

و نباید وقتی ارزش این کلمه رو نداریم حتی اونو به زبان بیاریم.

من مثلی اگر الان ادعا کنم عاشقم باید بدونم عشق چیه

عشق باتوجه به شرایط ذهنی حال حاضر من علاقمند بودن به یه شخصه با قبول تمام خوبی ها و بدی ها و قوت ها و نقصان ها آن شخص به خصوص و البته دوست داشتنی باحمایت احساسات پاک و زیبا .

من به شخصه به نظر یکی دوسال پیشم عاشق یه دختر شدم که البته ارزششو هم نداشت چون به من قول داد که فقط مال هم باشیم و اما به من خیانت کرد .

اون با من کاری کرد که تا مدتها از دخترها زده شدم و حتی وبی با عنوان مرد سالاری رو درست کردم که در اون تنفرمو از دخترا نشون دادم و گفتم که هیچکدومشون هیچی نیستن

الان قبول دارم که اون حرفا ناپخته بود و اینکه از روی عصبانیت بود و الان که راحت تر فکر میکنم میبینم بین هم پسرا و هم دخترا کسایی هستن که ارزش عشقو ندارن والبته خب کسایی هم هستن که واقعا ارزش عشقو دارن و چه خوبه دعا کنیم خدای بزرگ اونا رو سر راه ما قرار بده.

من در اینجا به دلیل سعیده عزیزم که باعث همکاری ما در این وب شد کاری ندارم اما به نظرم از دلیل من معقولانه تر بود

خواهر مهربونم فرزانه عزیزم اینجا بهت میگم عشق رو باور دارم اما یه عشق پاک بین دو انسان پاک.

خواهر خوبم در اینجا نمیدونم تا چه حدتونستم جواب سوالتو بدو .

در ضمن دوستای گلم در اینجا بازم جا داره از سعیده خانوم گلم تشکر کنم .

در ضمن بچه ها من فعلا که تلپ شدم اصفهان .  

ولی برگردم حسابی از خجالتتون در میام .       

+ نوشته شده توسط سعیده و مهدی در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 و ساعت 16:46 |

هر کسی لیاقت اشک های تورا ندارد،کسی هم که دارد باعث گریستن تو نمی شود.

بدترین دلتنگی آن است که کنار کسی باشی ولی بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

ممکن است احساس کنی که در تمام دنیا تنها هستی ،ولی کسی هم هست که تو دنیای اویی.

هرگز وقتت را برای کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند،تلف نکن.

شاید خدا خواسته است که در زندگی ،اول با افراد نامناسب آشنا شوی تا بعد که فرد مناسبی یافتی ،قدرش را بدانی.

به چیزی که گذشت غم مخور وبه چیزی که می آید لبخند بزن.

همیشه کسانی هستند که تورا می آزارند،با این حال همواره به دیگران اعتماد کن مگر به کسانی که یکبار تو را آزرده اند.

بیش از حد خودرا در فشار مگذار، بهترین چیزها زمانی اتفاق می افتدکه انتظارش را نداری.

به همه عشق بورز، به تعداد کمی اعتماد کن ،وبه هیچکسی بدی نکن (شکسپیر)

کسی که فقط به کمک چشم دیگران را می بیند گول می خورد(مثل فرانسوی)

میراثی گرانبهاتر از راستی ودرستی نیست. (شکسپیر)

خوش بین باش اما خوش بین دیر باور. (ساموئل اسمایلز)

نشانه ومشخصه عاقل ترین مردم،خوش اخلاق ترین آنهاست .(امام صادق)

در عالم دو چیزاز همه زیباتر است :آسمانی پرستاره ووجدانی آسوده. (کانت)

دانش به تنهایی یک قدرت است (فرانسیس بیکن)

آدمی ساخته افکار خویش است ،فردا همان خواهد شد که که امروز می اندیشیده است.(موریس مترلینگ)

زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم.

سر چشمه همه فسادها بیکاری است ، شیطان برای دست های بیکار کار تهیه می کند.(پاسکال)

از دشمن خودت یکبار بترس از دوست خود هزار بار

بدون باختن برنده نمی شوی (مثل روسی)

+ نوشته شده توسط سعیده و مهدی در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 و ساعت 7:49 |

گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند

وصدادارترین شاخه ی فصل،ماه رامی شنود

گوش کن،جاده صدامی زنداز دور قدم های ترا.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلک هارابتکان،کفش به پاکن،وبیا

وبیاتاجایی،که پرماه به انگشت توهشدار دهد

وزمان روی کلوخی بنشیند باتو

ومزامیر شب اندام ترا،مثل یک قطعه ی آواز به خودجذب کنند

پارسایی است در آنجاکه ترا خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تراست.

باید امشب بروم.

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی ازجنس زمان نشنیدم.

هیچ چشمی،عاشقانه به زمین خیره نبود.

هیچ چشمی،عاشقانه به زمین خیره نبود .

هیچ چشمی،عاشقانه به زمین خیره نبود.

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .

باید امشب بروم .............

باید امشب چمدانی را

که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جادارد،بردارم

وبه سمتی بروم ............

                       

                      

                       

 

 

+ نوشته شده توسط سعیده و مهدی در دوشنبه بیستم آذر 1385 و ساعت 17:11 |

برای لحظه لحظه با تو بودن آتش روشن می کنم .

فرار نکن!چرا برای دیدن خاکسترت صبر نمی کنی؟

زیباترین صحنه را برایت درست کرده ام،چرا به آتش وجود خودم

نظر نمی کنی؟

 

 

 

برای آخرین ساعات عمرت در قلب من،چرا خرماوحلوا نذر نمی کنی؟

همیشه خستگی هایت برای من بوده،چرا در این آخرین لحظه خستگی ات

را بدر نمی کنی؟

به جای تمام جشن های کوچک قلبم آتش روشن است.چرا از ترس

انتقامش،به جای دیگرسفر نمی کنی؟

به پای قلب سیاهت ریخته شد شعر های من،چرا به کوچه باغ

شعر هایم گذر نمی کنی؟

برو که هیچکس منتظرت نخواهد نشست،تویی که از شکستن دل هیچکس

حذر نمی کنی.................!!!

 

+ نوشته شده توسط سعیده و مهدی در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 16:42 |

سلام دوستای خوبم

وب ما میگه عشقی وجود نداره و در این چند پست تاحدودی تونسته نتیجه عاشق شدن رو بهت نشون بده .

در این پست هم سعی ما همین بود .

ماضربه خوردیم و نمیخوایم شمام راه مارو برین

میخوایم ببینین  آخر کارتون  چی میشه

برای همیشه امروز دور اسمت خط کشیدم

باهمه بدی و خوبی دیگه از تو دل بریدم

توبرام فقط یه خوابی

که تو چشمام خونه داری

تویی اون قصه کهنه

که برام فایده نداره

دلم عاشقت نمیشه

اینو خوب بدون همیشه

که من از آهن و سنگم

ولی تو از جنس شیشه

راه ما باهم یکی نیست

مازمین و آسمونیم

برواز دلم جداشو

نمیشه باهم بمونیم

بروباخاطره خوش

ازمن خسته جداشو

اینه تقدیر من وتو

گریه بسه بی صدا شو

نهایت عشق تنها شدنه .

                                         

                                          

                                         

در اینجام یه جور دیگه  عاشقیو  به تصویر میکشیم یا بهتر بگم نشونتون میدیم :

خداحافظ

ازاینجاکه پراز غمه خسته شدم میخوام برم

قلبمو که دادم به تو دیگه باید پس بگیرم

موندن هرگز

خداحافظ

دیگه میرم

اگه یه روز دریای تو دنیا بریزه تو قلب من

ستاره ها خروش بشن تو آسمون شب من

من میمیرم

دیگه میرم

خداحافظ

دیگه رفتم

پایان ثانیه منم هرجایی ساعت ببینم

عقربه هاشو میشکنم

حتی نشد واسه یه بار

من بدیاتو خوب کنم

خورشیدو کشتم تا دیگه

خودم به جات غروب کنم

دل میسوزه

ازم نخواه بیشتر از این اسیر این قفس باشم

هیچی نمونده از دلم

خاکستر رو آتیشم

ریزه ریزه

دل میسوزه

خسته شدم

دلم گرفته این روزا

غم خونه کرده تو صدام

بارون غصه انگاری

میباره تو ترانه هام

عاشق بودم

خسته شدم

خسته شدم

دیگه میرم

گریه نکن

دل بیا بریم

از عشق دیگه نگیم

درد عشقی که کشیدیم

جز خدا به کسی نگیم

 امیدواریم هر جاهستین خووووووووووب و خوش باشین

+ نوشته شده توسط سعیده و مهدی در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 9:35 |

پسر: دوستت دارم

پسر:چه قدرتو خوبی! کاشکی تو رو برای همیشه داشته باشم .

پسر :می خوامت برای همیشه دختر یه نیم نگاه

پسر:چرا باور نداری دوست دارم؟؟؟

دختردلش می لرزه. نمی دونه باید چه کار کنه اما قلبش مثل یه گنجشک که توی

دست های یه غریبه ست می تپه. اما بالاخره.....دختر می خنده پسر قهقه می زنه. حالا دوتایی

باهم می خندند.وای که چه قدر قشنگ صدای خنده های دوتا گنجشک عاشق.

دختر:راست می گی منو می خوای برای همیشه.

پسر:آره به خدا

دخترچشم هاشو روهم می ذاره ومی گه:منم می خوامت.

پسر دست دختر رو آروم تو دستاش می گیره ونوازش می کنه.دستاشو می بوسه ویه

لبخند می زنه .قلب دختر تند تند می زنه.

دختر:فردا می یای به دیدنم ؟؟

پسر:آره...... مگه می شه که نیامو تو رونبینم

چه روزای قشنگی دارن.خوش به حالشون.

دختر منتظره.

دختر:چرا دیر کرده همیشه که زود میومد.وای خدااااااااکاشکی زودتر بیاد.

پسر:سرشو میاره نزدیک سر دختر

پسر:سلام گلم دختر بر می گرده...

دختر:سلام

دختر:چرا دیرکردی دل نگرونت شدم مگه تو نمی دونی قلب من خیلی نازک زود می شکنه.

پسر قربون اون قلب نازکت برم....آخ ببخشید عزیزم کارم طول کشید .

دختر:اشکال نداره عزیزم

حالا اونا باهم خوش اند .دل در گرو دل هم دیگه چشم تو چشم هم دیگه توی یه روز

قشنگ بهاری که نسیم بهارصورت آدم رو نوازش میده.

پسر:اوم م م ........من یه دروغ به تو گفتم .

دختر:چی؟

پسر:منو ببخش. نباید بهت دروغ می گفتم از روز اول باید راستشو می گفتم .

دختر: مگه چی گفتی ؟

پسر:من.......

دختر گوش می ده .هیچ چی نمی گه .قطره های اشک صورتشو می پوشونه اون قدرکه جز

اشکای خودش دیگه هیچ چی رو نمی بینه. با دستاش  صورتشو پاک می کنه اما نمی تونه

نمی توووووووووووووونه جلوی گریه شو بگیره .

پسر:اگه بخوای می تونیم فقط مثل دوتا دوست صمیمی باشیم..........

دختر: من دوست دارم .من تو رو می خوام برای همیشه.من دوست صمیمی نمی خوام .

چرا با من این کارو کردی؟چرا از اول نگفتی؟پسر هیچ چی نمی گه تنها حرفش اینه

که.............

پسر:یه حس خوبی نسبت به تو داشتم با خودم گفتم اگه راستشوبگم ممکن از دستت بدم

اما ...باید بهت می گفتم .

دختر:حالا این حرفا یعنی چی؟ یعنی می خوای من برم؟

پسر:سکوت

دختر :باشه. هر طورتو بخوای . من حرفی ندارم .نمی خوام باعث رنجت بشم .خداحافظ.

هر جا که هستی شاد باشی و سلامت.

حالا دختر تنهاست ........حال و روزش بد جوری خرابه .داره سعی می کنه با خودش وعشقش

کنار بیاد اما سعی نمی کنه که عشقشو فراموش کنه.

دختر:اون که می دونست من واون مال همدیگه نیستیم پس چراعاشقم کرد؟چراااا؟چرا

دلمو با خودش بردو دیگه پس نداد. آره........می دونم اون حق داره که برای زندگیش

آزادانه تصمیم بگیره ومن حق ندارم باعث رنجش اون بشم چون اون خیلی خوبه.ولی

کاشکی می دونست که چقدر دوستش دارم .

آره ...........کاشکی پسر می دونست که دختر چقدر دوستش داره. اون قدر که راضی شد به خاطرش پا رو عشقش بذاره .کاش پسرمی دونست که شکستن دل یه گنجشک گناه داره!!!

+ نوشته شده توسط سعیده و مهدی در چهارشنبه هشتم آذر 1385 و ساعت 19:49 |
عشقی میگیم وجودنداره

دلیل حرفمون سرگذشته زیره  که نتیجه عاشق شدن از مدل کامپیوتریو روشن میکنه .

هر چند عشق عشقه . همش یه دروغه بزرگه

با شیدا توی چت روم آشنا شدم
. .اون روز به اصرار مجید و رضا دوتاازدوستام برای چندمین روز متوالی پای کامپیوتر نشتم تا به قول آنها از دنیای دور وبرم باخبر بشم
از نظر دوستام من یه پسر خوشبخت اما بی عرضه بودم که اگرچه پول زیادی تو دست و بالم بود اما بلدنبودم که چطوری اززندگی لذت ببرم .
سال اول دبیرستان بودم که پدرم طی یه دوره بیماری  من و خواهر و مادرمو تنها گذاشت .
مادرمم بعد از اون یه روز من و خواهرمو کنارش نشوند و ازمون خواست هیچوقت تنهاش نزاریم و فقط و فقط به درسمون فکر کنیم .
او از خرج کردن پول برا من وخواهرمابایی نداشت .
و از برکت ارثیه هنگفت پدر همه امکانات رفاهی رو برامون فراهم میکرد من و خواهرم آرزو هم حسابی درس میخوندیم و در
قید و بند تفریحات معمول دیگران نبودیم .
تا اینکه در سال سوم دبیرستان با مجید و رضا آشنا شدم و به خواست اونا قبول کردم برای یه بارم که شده وارد دنیای چت شم و شانسمو برای آشنایی با آدمای  تازه امتحان کنم .


چندروز اول خبری نبود و بچه ها متوجه دلمردگی من شدن .
تا اینکه یه روز شروع به پیغام دادن برا من کرد و  و خواست با من صحبت کنه .
.اول دستپاچه شدم اما با دلداری دوستام شروع به صحبت کردم .
و این شروع یه دوستی ریشه دار بین من و شیدا شد .
شیدا یه دختر همسن وسال خودم با یه زیبایی خیره کننده بود .
. این رو از عکسایی که برام فرستاده بود فهمیدم
او بهم گفت که سالهاست در لندن اقامت دااره و از یه سالگی در اونجا زندگی میکنه .
او مرتب برام آفلاین ها و ایمیلهایی پراز قلب و گل  میفرستاد
.
ومن خیلی زود به حرفای او دل بستم و یه دل نه صد دل عاشقش شدم .
کاربه جایی رسیده بوود که اگه یه روز برام پیغام نمیفرستاد مثل دیوونه ها میشدم و از پای کامپیوتر تکان نمیخوردم .
قرار گذاشته بودیم تا اون بعد از دیپلم برام دعوتنامه بفرسته و منم برا ادامه تحصیل به اونجا برم .
البته من از طریق داییم که سالها بود مقیم اونجا بود میتونستم اقدام کنم .
اما نمیخواستم فعلا کسی از ماجرا بویی ببره .
چون حتما مادرم با این قضیه مخالفت میکرد .
نه من ونه شیدا درباره ازدواج تا مدتها حرفی نمیزدیم چون راستش خجالت میکشیدم ازش بخوام با این سن و سال کم زنم بشه .
اما وقتی گفت یه پسر انگلیسی ازش خواستگاری کرده دیگه سکوت نکردم .
و در اولین ویس چتی که باهم داشتیم  ازاوتقاضای ازدواج کردم .
او چند لحظه سکوت کرد سپس باصدای گرم و دلنشینش  گفت که مدتهاست در آرزوی شنیدن این کلمات از دهان من است .
علاقه ام به شیدا اونقده زیاد شده بود که باوجودترس از مادرم از شیداخواستم شمارشو بهم بده .
اما شیدا هم میگفت وضع اونم از من بهتر نیست .
پدرش هنوز هم مثه ایرانیهای اصیل و غیرتمند برخورد میکند .
و محاله اجازه چنین کاریو بهش بده .
اوگفت پدرش از آشنایی های کامپیوتری چیزی نمیدونه و فکر میکنه شیدا به خاطر درسه که ساعتها پای کامپیوتر میشینه .
چند ماه از آشنایی من و شیدا گذشته بوود و کسی غیر از مجیدورضا از دوستی ما خبر نداشت .
اونها به موقعیت من غبطه میخوردن و میگفتن آرزو دارن با دختری با شرایط شیدا آشنا بشن .
توی این مدت بعد از کلی اصرار تونستم آدرس دختر خاله اش رودر تهران بگیرم .
اول با کلی ترس و دلهره به در خونه اون دخترجوان رفتم وازش خواستم یه بسته که من بهش میدمو بانام خودش برا شیدا پست کنه.
توی اون بسته پرازسوغاتی های ریز و درشت برا شیدا بود به همراه یه سرویس طلای بسیار زیبا .
دخترک قیافه ای معمولی با ارایشی تند داشت .
واصلا شبیه شیدا نبود .
او باحالتی خاص بسته رو گرفت و خداحافظی کرد . جملات تشکر آمیز شیدا بعدا برخورد سرد دخترخالشو از ذهنم پاک کرد .
بعد از اون بارها به در خانه دختر خاله شیدا رفتم و هربار هدایای گرانتری رو براش میخریدم  اما برخورد دختر خالش هیچ تغییری نکرده بود و همچنان مثه رئز اول برخووووووورد میکرد .
اونقدر برا شیدا هدیه فرستاده بودم که شمارشون از دستم در رفته بود .


اما اوحتی یه بار هم هدیه ای برایم نفرستاد .
واصلا هم به روی خودش نمیاورد .
مادرم کم کم به رفتارم مشکوک میشد اما چون مدتی بود رفتارم تو خونه تند شده بود زیاد کنجکاوی نمیکرد .
مدتها از آشنایی من وشیدا گذشته بود  و دیگه واقعا تحمل نداشتم .
تا اینکه یه روز زد به سرم و همه ماجراروازسیر تا پیاز برا داییم تعریف کردم .
اما قسمش دادم به مادرم حرفی نزنه .
داییم ازم خواست تا آدرسی از شیدا در اختیارش قرار بدم تا دربارش تحقیق کنه اما من  هیچ نشونی از شیدا نداشتم .
ناچار شیدا رودرجریان گذاشتم
 اما اون برخلاف تصورم شدیدا ناراحت شد و گفت بااین کارت من رو
.به دردسر انداختی
دیگه هرگز بهت پیغام نمیدم .
اول فکرکردم ازروی عصبانیت داره این حرفارو میزنه اما اون رفت وتادوهفته نه پیغامی داد نه اصلا به چت روم آمد .
داشتم دیوونه میشدم چون به شدت بهش وابسته شده بوودم .
دست به دامان مجید ورضا شدم اما عکس العمل اونا هم مثه شیدا بوود .   .
ومن رو به خاطر این رفتار بچگانه کلی مسخره کردن . وگفتن هر چی بشه حقمه .
پیغامهای التماس آمیزم برای شیدا بالاخره نتیجه داد و یه روز که در کمال ناامیدی کامپیوتررو روشن کرده بودم  با پیغامی از او روبرو شدم .
پیغامی سرد و بیرووووووووح که که البته برا من دنیاییی ارزش  داشت
چون نشون میداد اون منو بخشیده
.
اما حالا داییم ددست بردار نبود ومرتب باهام تماس میگرفت و پیگیر بود اول فکر کردم بگم ارتباطم با شیدا قطع شده اما ترسیدم فکر کنه حالا دیگه موضوع برام اهمیت نداره و همه چیو به مادرم بگه .
ناچار به بهونه های مختلف اونو میپیچوندم و از جواب طفره میرفتم .
به خصوص که شیدا راضی شده بود بیاد ترکیه تا همو ببینیم
من میترسیدم مادرم قضیه رو بفهمه و نزاره برم
قرار بود شیدا تو خونه عنوان کنه قراره برا یه سفر علمی بره  ترکیه .
اما خوشحالی من به  بیست و چهار ساعت هم نکشید .
چون شیدا طی پیغامی کوتاه گفت که نمیتونه به ترکیه بیاد .
تا شب که بیاد وویس چت کنیم صدبارمردم وزنده شدم .
میخواستم علت تغییر ناگهانی رفتارشو بدونم یه ساعتی معطل شدم تا اینکه سروکلش پیدا شد .
او گفت نمیتونم به ترکیه بیام چون اگه به خونوادم بگم سفرعلمی ازطرف مدرسه داریم ممکنه کنجکاو بشن واز مدرسه تحقیق کنن .
تنها راه اینه که بگه اون و چند نفر از دوستاش  برنده این سفر شدن .
باخوشحالی گفتم خب همین خیلی خوبه همینو بگو
شیدا باخونسردی جواب داد دراین صورت مشکل هزینه سفرشه چون وقتی برنده شده یعنی سفر مجانیه و نمیتونه هزینه سفرشو از خونوادش بگیره .
مگه تو بخوای اینکارو کنی .
باغرور گفتم چرا که نه؟
من تمام هزینه سفرتو میپردازم .
دوباره باهمون خونسردی ادامه داد سفرم نه سفرمون درسته آخه باید هزینه سفر چندین نفر از دوستاشو بدم تا بتونه راضیشون کنه که بیان .
و گرنه محاله پدرم رضایت بده ونمیتونیم همو ببینیم .
من  باز بدون فکر قبول کردم و قرار شد تا آخر هفته پولو به حسابش بریزم .
اما راضی کردن مادرم سختتر بود .
بهش گفتم بعد از مدتها درس خوندن میخوام برا نوروز برم ترکیه .
اما اون اصرار داشت همگی به ترکیه و حتی به انگلیس بریم .
بالاخره بعد از مدتها بحث گفتم این یه سفر دوستانس و من همراه مجید ورضا میخوام برم
قبول کرد
این معنیش این بود که هزینه سفر اون دوتا رو هم من باید میدادم وگرنه گندش درمیومد
روزی که قرار بود ساعت هفت عصر پولو ببرم تحویل بدم ساعت حدودای چهار بود که دوست دوران بچگیم یعنی نادر که از چهار پنج سال پیش همراه خونوادش به آمریکا رفته بود
به دیدنم اومد .
او به اتاقم اومد و پای کامپیوتر نشست .
باروشن شدن کامپیوتر تصویر شیدا روی صفحه مانیتور نقش بست .
آخه چند روزی بوود عکس شیدا رو روی مانیتور زده بودم تا همیشه جلو چشمام باشه .
والبته در اون لحظه اصلا حواسم به اون نبود .
نادر بادیدن عکس شیدا سوت بلندی کشید و گفت به به آقا رامین عجب سلیقه خوبی به هم زدی .
میبینم که  عکس پنه لوپز کروز رو روی مانیتور زدی.
بعد با خونسردی سرگرم کار خودش شد
پرسیدم منظورتو نگرفتم .
کروز کیه دیگه؟
نادر نگاه جالبی بهم انداخت وادامه داد تو پنه لوپز کروز رو نمیشناسی اونوقت عکسشو زدی رو مانیتور؟
باتردید نگاهی به عکس انداختم
و گفتم این عکس پنه لوپز کروز نیست .
بلکه دختری به نام شیداست .
نادر پقی زدزیر خنده و گفت  اتفاقا منم این عکسو تو سیستمم دارم .
تعجبی هم نداره البته که نشناسی اونو آخه مدت کوتاهیه که معروف شده
مدتی طول کشید تا باور کنم منو سر کار نزاشته  اما بعد برا اینکه باورم بشه بایه تماس از برادرش خواست عکسو براش میل کنه
ظرف چند دقیقه ایمیل هم رسید .


بله خودش بود .
صورتم گر گرفته بود
اونقده ناراحت بودم تا نادر دست از مسخره بازی برداشت وبه آرومی پرسید
چی شده رامین؟جریان چیه؟
کسی سرکارت گذاشته؟
تمام ماجرا رو براش گفتم و اون با ناراحتی گوش داد
دونه دونه عکسای شیدا رو نشونش دادم و ناراحتیش از دیدن هر عکس بیشتر شد
او بهم گفت شیدا سر کارم گذاشته چون احتمالا فهمیده پسر ساده ای هستم
وقتی به نادر گفتم چقده برا شیدا هزینه کردم بدون لحظه ای تردید گفت باید ازش شکایت کنم و پولامو ازش بگیرم .
اما مشکل من این بود که شیدا اصلا در ایران نبود
باراهنمایی نادرقرار شد به در خونه دخترخاله شیدا بریم و اونو تهدید کنیم تا بفهمیم قضیه چیه
اما برخلاف تصورمون اون خیلی راحت سوالامونو جواب داد و گفت خودشم از این بازی خسته شده  و وقتی فهمیده قراره این بار پول زیادی بگیره
حسابی ترسیده  چون نمیخواسته قضیه به گوش پدرش برسه
او به ما گفت دختری به نام شیدا اصلا وجود خارجی نداره  ومن در تمام این مدت بانامزد اون که پسری به نام امید بود چت میکردم
و اون گفت که امید استعداد عجیبی در تقلید صدا داشت
و خونشون هم دقیقا  چهار خونه پایینتر از ماست
گیج شده بودم
ولو شدم رو پله
نادر گفت آخه رامین و امید همو نمیشناسن اصلا .
پس چه دلیلی داشت که امید بخواد رامینو سر کار بزاره؟
دختره گفت همه چیز زیر سر مجید و رضاست اونا امیدو وسوسه به اینکار کردن
میگفتن یه دوست پخمه پولدار دارن
که از این طریق میتونن حسابی تیغش بزنن
اونا قرار گذاشتن امید به اسم یه دختر با رامین چت کنه و کاری کنه که بهش علاقمند بشه .
وبرای جلب اطمینان رامین هم از استعداد امید  استفاده کنن  و اون با صدای دخترونه رامینو عاشق خودش کنه .
 ودر این میان هم اون دوتا عکس العمل های رامینو و تصمیماشو به امیدد میرسونن .
بارها به امید گفتم دست از اینکار برداره اما ولخرجی های رامین دهن همه رو آب انداخته بود
صداقت اون دختر باعث شد شکایت نکنم
چون با التماس ازم خواست تااز گناه
نامزدش بگذرم و آینده اونو به هم نزنم
مجید و رضا تا مدتها از ترس به دبیرستان نمیومدن
اما بالاخره سر و کلشون پیدا شد ونیمی از هدایایی رو که برای شیدا یا بهتر بگم امیدرو خریده بودم برام پس آوردن
از نظر من اونا حتی لیاقت فحش خوردنو نداشتن
حالا بیش از ده سال از اون روزا گذشته ووقایع تلخ اونروزا برام تبدیل به خاطراتی بامزه شده ودیگه خودمم به سادگی اون روزام میخندم .

 

+ نوشته شده توسط سعیده و مهدی در سه شنبه هفتم آذر 1385 و ساعت 17:50 |

 

از اینجا که پر از غمه خسته شدم می خوام برم

قلبمو که دادم به تو دیگه باید پس بگیرم

موندن هرگز

خدا حافظ، دیگه میرم

 اگه یه روز دردهای دنیا بریزه تو قلب من

ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من

من میمیرم، دیگه میرم

خداحافظ، دیگه رفتم، پایان ثانیه منم

هر جای ساعت ببینم عقربه هاشو می شکنم

حتی نشد واسه یه بار من بدی ها تو خوب کنم

خورشید و کشتم که دیگه خودم به جاش غروب کنم

دل، می سوزه ،ازم نخواه بیشتر از این اسیر این قفس باشم

هیچی نمونده از دلم خاکستر دو آتیشم

ریزه ریزه ، دل می سوزه

خسته شدم ، دلم گرفته این روزا

غم خونه کرده تو صدام

بارون غصه انگاری می باره تو ترانه هام

عاشق بودم،  خسته شدم

دیگه میرم ،گریه نکن

دل، بیا بریم از عشق دیگه نریم

درد عشقی کشیدیم جز خدا به کسی نگیم

.

.

.

کاش همه به اصطلاح عاشقا بفهمن انتهای عشق یه چیزه فقط و اون چیز هم  یا بهتر بگم احساس احساس  پوچیه .

+ نوشته شده توسط سعیده و مهدی در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 11:33 |

دیگه تمومه

.

.......................................................... گیرم بازم بیایی از عاشقی بخونی

.

...................................................گیرم تا دنیا دنیاست بخوای پیشم بمونی

 

...................................... روز غمم نبودی خوشیت بادیگرون بود

 

............................................. منو به کی فروختی

 

...........……………..... اون از ما بهترون بود          

 

.......................... می یای بیا ولی حیف

 

.................... حیف دیگه خیلی دیره

 

.............حالا که خاطراتت یکی یکی می میره

 

.................... کی گفته بود که تنهام وقتی تو رو ندارم

 

................................ بازم می گم بدونی منم خدایی دارم

 

 ....................................... برگشتی اما انگار تو باختی توی بازی

 

............................................غرورت هم شکسته به چیت داری می نازی

.

................................................ غرورت هم شکسته به چیت داری می نازی

.

.

+ نوشته شده توسط سعیده و مهدی در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 7:54 |

غربت من هر چي كه هست

از با تو بودن بهتره

آخره خط زندگي

اين نفساي آخره

وقتي دارم با هر نفس

از اين زمونه سير ميشم

وقتي با يه زخم زبون

از اين و اون دلگير ميشم

اين آخره راهه ديگه

بايد كه تنها بميرم

تنها تو اوج بي كسي

تو غربت آروم بگيرم

بايد برم بايد برم

بايد كه بي تو بپرم

آخ كه چه سنگين ميزنه

اين نفساي آخرم

سكوووووووووووووت من نشونه رضايتم نيست ميدوني

گلايه هامو ميتوني از توي چشمام بخووووووني

بگو آخه جرمم چيه

كه بايد اينجور بسوزم

هيچي نگم داد نزنم

لبامو رو هم بدووووووووزم

در به در غزل فروش منم كه گيتار میزنم

با هر نگاه به عكست انگار

من خودمو دار ميزنم

نفرين به عشق به عاشقي

نفرين به بخت به سر نوشت

به اون نگاه كه عشقتو

تو سرنوشت من نوشت

نفرين به من نفرين به تو

نفرين به عشق من و تو

به ساده بودن منو

به اون دل سياه تو

 

کاش  بعضی عاشقای دنیا میفهمیدن عشق وجود خارجی نداره .

.

.

.

اون دلهایی هم که اونا بهش معتقد هستن مثل  همین عکس میمونه .

همینطور که این به اصطلاح قلب عاشق با یه باد نظامش به هم میخوره آتش دل اونا هم در عرض چند ساعت خاموش میشه و ...

 

+ نوشته شده توسط سعیده و مهدی در یکشنبه پنجم آذر 1385 و ساعت 18:5 |
www.mahsasaeid.blogfa.com